تنهايي كه عنوان نداره

هیچگاه تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد . یکبار تقسیم کردم چند برابر شد

برتر از عشق امد پديد

عشق بي خبر مي ايد و مهماني است ناخوانده عاشق ميشوي بي ان كه معشوق را بشناسي پس روي مي اوري به خيال بافي و گمان ميبري هر ان چه خوبي در اين دنياست همه در معشوق گرد اماده است    عشق را با حقيقت كاري نيست احساست چنان بر او غالب گشته كه جز معشوق هيچ نميبيند  در عشق تحمل تماشگري بيش نيست اگر تحمل را بر عشق راهي بود ديگر عشقي وجود نداشت عشق را عمدي است كوتاه و تو گويي طفلي است گريز پاي در چشم برهم زني از دستت ميگريزد تو مي ماني و خاطراتي تلخ و اندوهي و اگر بينديشي كه اي كاش عقل را هم بر عشق راهي بود تازه ميرسي به اين جمله كه:

                               "  دوست داشتن برتر از عشق است "

+ نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1391ساعت 15:43  توسط kimia  | 

بیا با من دلم تنها ترین است
نگاهت در دلم شور آفرین است
♥♥♥♥♥
مرا مستی دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گیرا ترین است
♥♥♥♥♥
ز یک دیدار پی بردی به حالم
عجب درمن نگاهت نکته بین است
♥♥♥♥♥
سخن از عشق ومستی گوی با من
سخن هایت برایم دلنشین است
♥♥♥♥♥
مرا در شعله ی عشقت بسوزان
که رسم دوستداریها همین است
♥♥♥♥♥
نشان عشق را در چشم تو خواندم
دلم چون کویی آیینه بین است
♥♥♥♥♥
به من لطف گل مهتاب دادی
تنت با عطر گلها همنشین است
♥♥♥♥♥
دوست را هم تو باش آغاز وپایان
که عشق اولی وآخرینست
+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1391ساعت 17:5  توسط kimia  | 

امتحان عشق

در جلسهامتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!

در این سکوت بغض الود

قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی میکند!

وبرگه سفیدم

عاشقانه قطره را به اغوش میکشد

عشق تو نوشتنی نیست

در برگه ام کنار ان قطره

یه قلب کوچک میکشم!

وقت تمام است

برگه ها بالای...سر

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1391ساعت 16:51  توسط kimia  | 

اشكاتو پاك كن

 

 

بهت ميگم دوست دارم شايد كه باورت شه

ميخوام دوباره دستات تو دستام حس بشه

بدون تو سخته زندگي

ميخوام عشقمو از تو چشمام بخوني

وقتي ميگم دوست دارم باورت شه

يه وقت نبينم دلت از من خسته بشه

گفتم بهترين مرهمي واسه زخم هاي اين دلم

پس بيا دستمو بگير تا نمرده اين دلم

هي به من نگو دوستت ندارم

تو كه ميدوني من خيلي زود كم ميارم

تو كه ميدوني دلم زود ميشكنه،ولي صبوره

همه غمارو تو خودش نگه ميداره

تو بيا،اصلا همه غمات براي من

به خدا بودنت براي من كافيه

اشكاتو پاك كن گلم،ببين ديگه بارون نمياد

اون شباي سخت همشون ديدي تموم شدن

اون گريه ها همشون با شادي تموم شدن

ديگه بسه،بيا اشكاتو پاك كن

دستاتو بده،فقط به من نگاه كن

خوشبختي رو از تو چشمام بخون

حالا تا ميتوني از خنده بگو......

 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1391ساعت 14:29  توسط kimia  | 

محبوب من


                 تو را به جاي تمام روزهايي كه نمي زيسته ام دوست مي دارم

                 تو را به جاي تمام كسانيكه كه دوست نداشته ام دوست مي دارم

                 تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

روزي از من پرسيد:


                 مرا بيشتر دوست داري يا زندگي را  گفتم زندگي را ........

 گذاشت و رفت ولي هيچ وقت نفهميد كه زندگي من بود.

اگر در زندگي يكي از تارهاي سازت پاره شد  اهنگ زندگي را طوري بنواز كه هيچكس نفهمد بر تو چي گذشت.

زندگي معجون تلخي است كه همه ي ما مجبور به چشيدن ان هستيم

پس مي چشم به ياد كسانيكه دوستشان دارم و خبر ندارم كه دوستم دارند

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1391ساعت 18:2  توسط kimia  | 

گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم

+ نوشته شده در  هفتم تیر 1391ساعت 2:1  توسط kimia  | 

قصه عشق با ديوانگي

عشق و دیوانگی !

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 
عشق يعني مستي و ديـــوانگي
عشق يعني ز خــــود بيــگـــانگي


عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن

+ نوشته شده در  ششم تیر 1391ساعت 12:35  توسط kimia  | 

سلامي دوباره

سلام دوستای گل امیدوارم امتحانارو به خوبی بدین و با کارنامه ی پر از بیست به درس و مشقا پایان بدین 

عزیزای دل من این وبلاگ دوباره به روز میشه منتظر نظراتون برای موضوع وبلاگ هستم

فعلا ‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌بوس

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1391ساعت 9:34  توسط kimia  | 

عشق يعني چي

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق… ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد

و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن…

لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:32  توسط kimia  | 

                       روز آشناييمون روي تن درخت بيد 
                    يار بي وفاي من عكس دوتا دل رو كشيد
                   گفت يكي از اين دلا فداي اون يكي ميشه 
                    عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسيد
 


اينم براي اونايي كه ادعاي دوستي ميكنن مثل يه دوست قديمي كه من داشتم و هيچ نشوني ازش ندارم  هستش ولي فقط هستش

+ نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1390ساعت 17:58  توسط kimia  | 

مطالب قدیمی‌تر